هیوا جانهیوا جان، تا این لحظه: 10 سال و 11 ماه و 17 روز سن داره

هـیـــوا , فرشته ی آسمونی ِ ما

هیوای مامان به روایت تصویر

اومدم با یه عالمه از عکسای دخملی که دوست داشتم اینجا بمونه ... هیوا و کتاباش هیوای متعجب کنار قوقولی و شیپولی    دخملی عادت داره وقتی خوابش میاد هر چی دم دستش باشه رو میکشه، یه دستمال مخصوص هم داره که وقت خواب توی دستاش میگیره اما خیلی وقتا چیزای دیگه هم از دستش در امان نیستن و هر چی پارچه که بتونه دور خودش جمع میکنه    آخرشم بین پارچه ها خوابش میبره، بعضی وقتا هم جوری میشه که دیگه خودش اون وسط پیدا نیس     وقتی که حواسش به دوربینه   وقتی که میخوام خنده هاشو شکار کنم اما دختری خمیازه ش رو نصیبم میکنه وقتی با بابایی کتاب هوش رو کار میکنن وقتی هم که توی تختش د...
4 مهر 1392

هیوا و مامان روز تولدش

عزیز دلم 3روز پیش تولدم بود و مامان با وجود دلبرکش یه کادوی خیلی خوشگل داشت برای تولدش دیشبم به این بهونه یه مهمونیه کوچولو با حضور دوستامون داشتیم،اما متاسفانه دخملی یه خورده بدقلقی کرد ، به زحمت چند تا عکس بدون گریه تونستیم بندازیم و عکس سه نفره هم نداریم   دخملم میخوای کیک بخوری اینجوری نگاهش میکنی؟   امروز یه مناسب دیگه هم داره هیوا جونم، اگه گفتی چی؟ هفتمین سالگرد عقد مامان و باباست و ما چه خوشحالیم از بودن دخملی وجمع سه نفرمون ...
23 شهريور 1392

اوقاتی با دخترم

عسل مامان حسابی داره روز به روزشیطون تر و خوردنی تر میشه قلبونش برم من یه وقتایی اینقده میچلونمش که میگم وای نکنه دردش بیاد دخترم  عزیز دلم خیلی ماهه فقط غروب که میشه یه خورده سر شیر خوردن و خوابیدنش اذیت میکنه اما اشکال نداره خوشگلکم ،مامان همه رو به جون میخره  یه چیز جالبم بگم سر دارو خوردن هیوا خانوم، نمیدونم چرا دخترم وقتی قطره چکون رو میزارم دهنش تا داروشو بهش بدم فکر میکنه چه خوراکیه خوشمزه ایه و یهو همشو هورتی میکشه ، یکی دوباری هم پریده گلوش و کلی اذیتش کرده اما  هر کاری هم میکنم اینجوری نشه باز اینکارو میکنه  امروزم میخوام چند تا از عکساشو که خیلی دوست دارم براش بزارم اینجا بمونه   گلکم بعد از ...
10 شهريور 1392

80 روز با دخمل گلمون

80 روز گذشت؟ چه زود و باور نکردنی  چه لحظات شیرینی رو این مدت گذروندیم ،دخترم روز به روز داری شیرین تر میشی و بیشتر دلبری میکنی گلکم  الان دیگه کاملا بازیگوشی میکنی و وقتی هم که باهات بازی میکنیم اقو اقو میکنی و میخوای باهامون صحبت کنی فدات بشم،  ، خودتم هر وقت بیدار میشی واسه خودت اینور و اونور نگاه و سرو صدا میکنی، انگار ذوق داری از دیدن دوروبرت یه عکسی هم ازت روی در یخچال گذاشتیم، هر وقت که بابایی اونو بهت نشون میده و میگه دخترم این کیه؟ هیوا جونیه؟ از ذوق میخوای بال دربیاری، تازشم عکس و مامان و بابا رو هم میشناسی و وقتی میبینی میخندی، این کارا رو که میکنی دیگه میخوام رسما درسته قورتت بدم   هیوا کنار دوست...
31 مرداد 1392

گردش با هیوا جون

دعزیز دلم دیروز با مامان جون اینا رفته بودیم گردش، اولش همش خواب بودی و اصلا اذیت نکردی و دختر خوبی بودی، اما وقتی که هوا تاریک شد و میخواستیم برگردیم خونه طبق معمول هر شب گریه هات شروع شد اما اشکالی نداره عوضش خیلی خوش گذشت بهمون، اولش رفته بودیم جواهر ده ، هوا خنک و خوب بود کاش ابری و مه گرفته هم میبود که دیگه حسابی حضشو میبردیم   این عکس کنار یه آبشار توی مسیر جواهرده هستش   بعدشم رفتیم تله کابین و بام رامسر، وای تله کابین خیلی هیجان داشت و منظره ش هم خیلی قشنگ بود هیوا جونم که از کابین داره منظره بیرون رو نگاه میکنه مامان فداش بشه   عکسایی که بام رامسر ازش انداختیم تو آغوش بابایی    &nb...
23 مرداد 1392

دو ماهگی ِ دختر ماهم

عزیز دل مامان دو ماهگیت مبارک فدات بشم  نفس مامان چون واکسن دوماهگی داشتی و ما نمیدونستیم بعدش چی در انتظارمونه شب قبلش برات کیک گرفتیم تا باهاش عکس یادگاری داشته باشی     دخترم انشالله سالهای سال سلامت باشی   اما بگم از واکسنت، خیلی اروم رو تخت خوابیده بودی و قطره فلج اطفال رو هم راحت خوردی، بعدش خانوم بهداشت گفت پاهات رو محکم نگه دارم تا نتونی تکونش بدی و همزمان هم صدات کنم تا بدونی که کنارت هستم و نترسی ، وای وقتی که آمپول رو به رونت زد اول جا خوردی و بعدش یه گریه وحشتناک ، الهی بمیرم برات مامانی که خیلی دردت اومد، جای واکسنو روی پات محکم نگه داشتم تا خونش بند بیاد و بابایی هم اومد کنارت ،  با نا...
17 مرداد 1392